پرستو کوچولو

واکسن شش ماهگی

سلام عزیز دلم بلای مامانی اگه بزاری می خوام بنویسم پریروز واکسن لنا رو زدیم عزیزم خیلی حالش بد شد از صبح که واکسنو زدیم تا شب مرتب جیغ کشید پاهاش خیلی درد می کرد و ما هم نمی تونستیم تکونش بدیم عمه مژگان اومده بود کمک اگه اون نبود که من دق می کردم شب هم تا صبح لنا توی تب سوخت مرتب پاشوی کردمو لباسهاشو در آوردم خدا رو شکر بخیر گذشت ولی چیزی که خیلی ناراحتم کرده اینه که توی بهداشت وقتی قد و وزنشو گرفتن گفتند که رشد قدش پایین بوده یعنی تو این دو ماه قد نکشیده و اونا هم گفتن به احتمال زیاد به خاطر سرما خوردگی شدیدی که داشته اینطور شده خیلی ناراحتم نمی دونم چیکار کنم برای آخر این ماه معاینه ویژه باید ببرمش...
10 ارديبهشت 1390

بدون عنوان

امروز جمعه است طبق معمول لنا جونم خوابیده و بابا رامین در حال درس خوندنه و منم حوصلم سر رفته از امروز قراره که برای لنا سوپ وشروع کنم خدا کنه که خوشش بیاد فعلا برنامه رفتنمون به ترکیه  به هم خورده و بلیطها رو با کلی ضرر پس دادیم تا ببینیم که چی میشه هیربد کوچولو هم دو سه روزیه که آبله مرغون گرفته و مریضه لنا حالش بهتره و قراره ۴ اردیبهشت  واکسن نوبت چهارم یعنی هپاتیت و سه گانه رو نوش جان کنه فقط خدا خدا می کنم که حالش بد نشه و تب نکنه چون هر دفعه که واکسن می خوره خیلی ضعیف می شه.الهی فدای دخترم بشم که وقتی توی رورو ئک می شینه با اینکه پاهاش به زمین نمی رسه اونقدر خوشگل می شینه که انگار صد ساله روروئک سواره مرتبا سعی می کنه که ...
2 ارديبهشت 1390

بزرگ شدن عسلم

سلام دختر قشنگ مامان دختر نازم خیلی بزرگ شده وقتی که فکر می کنم توهمون نی نی کوچولوی مامانی که نمی تونستم بغلت کنم و همش می ترسیدم واقعا از کار خدا تعجب می کنم که در عرض چند ماه تو اینقدر بزرگ شدی که مامان و بابا و اطرافیانتو خوب می شناسی و با مامانی با زبون خودت شعر می خونی تازه دو سه روزه که متوجه یک چیزی شدم اونم اینه که وقتی ازت می پرسم که بابا کو بر می گردی و بابا رو هر طور شده پیدا می کنی و می خندی همین کار و وقتی هم که بابا بهت می گه مامان کو انجام می دی الهی مامان قربونت بشه دختر ناز مامان ، دو روزم هست که حریره بادام و شروع کردم و بهت می دم خیلی دوست داری وقتی که خوب می خوری مامانی خیلی خوشحال می شه و دوست داره بیشتر بهت غذا ...
27 فروردين 1390

ورود به پنج ماهگی

سلام گل مامانی،عسل مامان امروز دختر نازم وارد پنج ماهگی شدی و فردا قراره برای زدن واکسنت به بهداشت بریم خیلی نگرانم می ترسم مثل دفعه قبل حالت بد بشه حالا که می نویسم ساعت نزدیک ۱۲ شبه وجنابعالی یکدفعه از خواب بیدار شدی و الانم در حال شیطنت و خنده هستی منم که دیدم حالا حالا ها از خواب خبری نیست گفتم حداقل یک سری به وبلاگت بزنم.تازگیها همین که نگات می کنم به من می خندی و از خودت صداهای جور واجور در می آری راستی امروز خبردار شدم خاله ندا هم مامان شده و یک نی نی ۵ هفته توی دلش داره خیلی خوشحال شدم انشالله که نی نی اونم صحیح و سلامت به دنیا بیاد،یاد قدیما به خیر ما ده سال پیش که با هم همکلاس بودیم حتی فکرشم نمی تونستم بکنم که یکروز همه د...
19 فروردين 1390

واکسن چهار ماهگی

امروز صبح لنا رو برای زدن واکسن به بهداشت بردیم الهی بمیرم بچم از صبح مرتب شاد بود و می خندید اونجا هم وقتی روی تخت خوابوندیمش مرتب به پرستاره که واکسن و می زد می خندید ولی وقتی سوزن و تو پاش زد یک لحظه جیغ بلندی کشید و زد زیر گریه من که اصلا تحمل نگاه کردن نداشتم برای همین به  رامین گفتم که بگیردش اولین بار بود که می دیدم موقع گریه کردن از چشماش اشک می یاد و لی دو دقیقه نکشید که آروم شد بعدم وقتی خونه رسیدم یک ذره بازی کرد و خوابید الانم خوابه خدا کنه که شبم همینطوری بمونه و مثل دفعه قبل تب نکنه موقع واکسن دو ماهگی لنا خیلی اذیت شد و شب و تا صبح تب داشت و ناله می کرد امشب و خدا به خیر بگذرونه.       &n...
19 فروردين 1390

نوروز 90

سلام عزیز قشنگم عیدت مبارک مامانی انشا الله صد سال زنده باشی ببخشید که چند وقت بود نمی تونستم به وبلاگت سر بزنم خودت که می دونی مامان سرش خیلی شلوغ بود از یک طرف کار ا ز طرف دیگه خونه تکونی و خرید بعدشم که عید دیدنی و غیره باباتم که طبق معمول سرش با درس گرمه دیگه از دست این درس خوندنش خسته شدم خلاصه امسال عیدم اومد و رفت ما که چیزی نفهمیدیم ولی یک چیزی رو خوب می دونم اونم اینه که هر روز که می گذره بزرگ شدن تو رو نسبت به روز قبل کاملا احساس می کنم و می بینم که روز به روز بزرگتر میشی و حرکاتت تغییر می کنه الهی مامان فدات بشه الان دو سه هفته است که بر می گردی و روی شکم می خوابی و خیلی سعی می کنی که حرکت کنی و بخزی ولی نمی تونی بعدشم خست...
19 فروردين 1390

لنا بعد از زدن واکسن چهارماهگی

دختر قشنگم دیروز بعد از زدن واکسن یک ذره بهونه گیر شد ولی بعد آروم خوابید وشب یک کمی تب داشت ولی ساعت ۵ صبح توی خواب ناز بودم که دیدم صدا می یاد وقتی بیدار شدم دیدم فسقلی بیداره داره بازی می کنه و هی آقا آقا می گه قربونش برم تا نگاش می کنم از خنده ضعف می ره از حالا می دونه که جواب نگاه محبت آمیز خندست حسم اینه که لنا خیلی بزرگتر از سنشه و خیلی بیشتر از سنش می فهمه خیلی هم بچه کنجکاویه دیروز توی بدترین شرایط که تازه واکسن اثر کرده بود و حالش بد بود وقتی توی خونه می چرخوندمش با فضولی تمام همه جا رو بررسی می کرد و نگاه می کرد و سرشو ۱۸۰ درجه می چرخوند.خدا رو شکر که ایندفعه مثل واکسن دو ماهگی خیلی اذیت نشد الانم حالش بهتره و خوابیده.  &n...
19 فروردين 1390