پرستو کوچولو

شیرین کاری لنا

سلام عزیز مامان قشنگم الان که برات می نویسم تازه از حموم اومدی و داری با بابایی تلویزیون می بینی خیلی جالبه که اگه صبح تا شب تو رو کنار تلویزیون بزارم بازم ذوق می کنی و دوست داری بازم نگاه کنی مخصوصا وقتی که بی بی انیشتن رو برات بزارم .عصر هم وقتی رفتیم خونه بابا بزرگ اونقدر با بابا بزرگت بازی کردی و حرف زدی که خدا می دونه البته به زبون خودت ،بابا بزرگتم همش ذوق می کرد و می گفت که حسابی شارژ شدم خستگی کار از تنم بیرون رفت. تازگی ها هم هر وقت برات شعر می خونم سعی می کنی که تو هم بخونی و مرتب از خودت صدا در می آری خیلی با مزست انگار که صد ساله که آوازه خونی همچین ادا در می آری که انگار می فهمی چی داری می خونی .می دونی مامانی ۳ روز دیگه باید...
19 فروردين 1390

مریضی لنای عزیزم

سلام دختر قشنگم دخترم چند روزی هست که مریض شده سرمای سختی خورده و ریه هاش عفونت کرده دکتر پنج تا پنیسیلین براش نوشته که روزی یک دونه باید تزریق بشه منم چند روزیه که سر کار نمی رمو خونه نشستم حال لنا خیلی بد بود دیروز دو ساعت تموم جیغ زد و واقعا منو کلافه کرده بود دیگه طوری شده بود که خودمم با هاش گریه می کردم واقعا نمی دونستم چیکار کنم حالا می فهمم که وقتی مادر آدم کنار آدم باشه چه نعمتیه واقعا تنهایی خیلی سخته اینقدر گریه کرد که از حال رفت.خدا هیچ بچه ای رو مریض نکنه خیلی سخته مخصوصا برای مادر که مریضی بچشو ببینه.                      &nb...
19 فروردين 1390

خونه تکونی

قشنگترینم سلام  امروز جمعه است و مامان از صبح در حال خونه تکونی و شما هم مرتب اذیت کردی و اجازه ندادی که مامان به کاراش برسه همش جیغ می کشی و یک آدم بیکار می خوای که بشینه و باهات بازی کنه اونم که این روزها کمیابه چون همه در حال برو وبیا و خرید و خونه تکونی هستند باباتم که از صبح در حال زبان خوندنه دیگه حسابی خستم کرده و تو کارا بهم کمک نمی کنه منم که یک روز توی خونه هستم فقط باید به کارای خونه برسم تازه بچه داری هم که یک مقوله جداست خیلی خسته شدم مامانی زود زود بزرگ شو به مامان تو کارا کمک کن حالا هم که اومدم به وبلاگت سر بزنم تو وبابات تازه خوابیدین ومن نمی تونستم جارو رو روشن کنم برای همین بیکار بودم .راستی عید تولد بابایی هم هست ...
19 فروردين 1390

اولین غذای لنا

سلام عزیزترینم دخمل مامان امروز جمعه است و منم از صبح توی خونه هستم سرمای سختی هم خوردم فکر کنم از لنا گرفتم لنا جونم حالش بهتر شده صبح با بابایی بردیمش حموم از دیروز هم غذا رو طبق دستور دکترش براش شروع کردم دیروز دو قاشق فرینی و امروز هم چهار قاشق خورد خیلی با مزه می خورد اول که فکر می کرد داروست برای همین  امتنا می کرد اما بعد لب و لوچشو کج می کرد و می خورد فکر نکنم زیاد مزه فرینی رو دوست داشته باشه عصر هم قراره بریم خونه بابا بزرگش، بابا رامینم که طبق معمول از صبح در حال درس خوندنه خوبه که لنا هستو من سرم باهاش گرمه وگرنه دق می کردم از تنهایی.              &...
19 فروردين 1390

بدون عنوان

سلام عزیز مامان چند وقته که سر مامانی خیلی شلوغه از طرفی هم مریضی دختر نازم سرمو حسابی شلوغ کرده پنج روزی هست که عسلم سرمای شدیدی خورده و حالش خوب نیست دقیقا از ۱۲ فروردین روز به روزم بدتر می شد متاسفانه دیروز که برای بار دوم پیش دکترش بردیم دکتر گفت که ریه لنا عفونت کرده برای همین پنج تا پنیسیلین نوشت که باید روزی یکی بزنیم، الهی بمیرم قشنگم موقع زدن آمپول به پرستاره می خندید نمی دونست که می خواد چه بلایی سرش بیاد ولی بعد از چند لحظه گریه زود آروم شد و وقتی بابا رامین صداش می کرد برمی گشت و ناله می کرد. واقعا دل ادم می سوخت.شبها هم تاصبح سرفه می کنه، برای همین چند شبه که اصلا نخوابیدم درضمن دکتر گفت که می تونم بعد از خوب شدن مریضی...
16 فروردين 1390

بدون عنوان

سلام عزیزترینم ببخش که چند روزیه که نتونستم بیام و به وبلاگت سر بزنم چون هم سرم خیلی شلوغ بود هم اینکه بابایی کامپیوتر و قبضه کرده و هر روز داره باهاش درس می خونه والا من که از دستش خسته شدم چون اصلا نمی بینمش الانم باید زود برم بازم می یام
21 اسفند 1389