پرستو کوچولو

عسل مامانی راه می ره

سلام دختر قشنگم از دیروز شروع به راه رفتن کرده الهی مامان قربون اون پاهای کوچولوش بره البته ناگفته نمونه که روز قبلش من و لنا با هم رفتیم بیرون و لنا توی خیابون یک کمی پیاده روی کرد یک ذوقی کرده بود که خدا می دونه از همون شب شروع کرد به راه رفتن و حالا هم داره شدیدا به خودش فشار می یاره که زودتر راه بره قربونش بشم انقدرم ذوق می کنه که نگو انگار که داره به فضا سفر می کنه ولی خوب با اینکه دفعه شروع به راه رفتن کرد ولی الان تقریبا توی هر دفعه ده بیست قدم یا بیشتر هم بر می داره البته بعد خسته می شه و می افته زمین و می خنده.
13 دی 1390

دومین شب یلدای دخترم مبارک

                                                 یلدا دختر سیاه موی بلندبالا،یادگار نام وطن ،میوه پائیز ایران وعروس                           زمستان در راه است او را بر سفره مهر بنشانیم وبا نسل فردا پیوند              &nb...
29 آذر 1390

بدون عنوان

مثل اینکه امشب خیلی ها رو بی خوابی گرفته از جمله خودم الان ساعت 12 شبه ولی 275 نفر تو نی نی وبلاگ آنلاین هستند منم نمی دونم چرا خوابم نمی یاد امروز بابا رامینت سرمای سختی خورده و بدجوری افتاده تب 40 درجه داشت و حالش خیلی بد بود از صبح کار منم شده پرستاری از مریض خدا به خیر بگذرونه که تو یک وقت ازش نگیری چون خیلی سرما خوردگیه وحشتناکیه منم از صبح کارم شده به توصیه های خانم بزرگا گوش دادن که توی خونه اسپند دود کن تا میکروبها کشته بشن و پیاز و سیر خرد کن که بچه مریض نشه گرچه خودم اعتقادی به این چیزها ندارم ولی باز هم محض احتیاط انجام دادم که نکنه یک وقت عزیز مامانی هم سرما بخوره از قضا امروز لنا خانومم اعتصاب غذا کردن وحتی به زور هم دیگه از پسش...
29 آذر 1390

بدون عنوان

سلام عسل مامان الان دو روزه که بابا رامین رفته و من وتو هر روز با هم تنهاییم اونقدر که تلویزیون نگاه کردم سر درد گرفتم با اینکه بابات هر وقت خونه بود همش توی اتاق بود درس می خوند ولی حداقل خیالم راحت بود که هست ویک دلگرمی بود اما الان واقعا احساس تنهایی می کنم دیشب با رامین حرف زدم امروز هم امتحانش بود ولی از صبح ازش خبری ندارم که امتحانشو چطور داده یک کم استرس دارم خدا کنه که خوب داده باشه فعلا که موبایلش خاموشه اصلا حوصله غذا درست کردنم ندارم الان دو روزه که فقط شام درست کردم اونم چون عمه مژگان شبها می یاد والا اونم نمی خوردم ولی از یک لحاظ خوبه چون تا بابات بیاد می تونم اون دو سه کیلو وزن اضافه رو هم کم کنم که چند وقته اصلا گیر کرده و پ...
29 آبان 1390

اولین قدمهای دخترم

سلام عزیز مامان امروز بعد از چند وقت تونستم بیام و به وبلاگت سر بزنم چون می دونی حدود یک هفته بود که رفته بودیم کرج واونجا دختر نازم سرمای سختی خورد و منم ازش گرفتم و حالم خیلی بد بود ولی الحمدلله حالا بهتریم راستی قبل از اینکه چیز دیگه ای بگم اول اینو بگم که دختر عزیزم از دیروز اولین قدمهاشو بدون کمک برداشت و این کار و خیلی ماهرانه انجام داد و برای اولین بار بود که بدون کمک حدود 3 تا 4 دقیقه ایستاد و تازه وقتی عمه مژگان براش دست زد در همون حال شروع به رقصیدن کرد و فکر می کرد خیلی استاده راستش انقدر ذوق کرده بودم که حد نداشت شایدم به خاطر این بود که خیلی نگران بودم، اما دخترم کلا یک دفعه همه کاراشو شروع کرد و حالا هم راه رفتنش همینطور بود ...
25 آبان 1390

بدون عنوان

سلام عزیزم الان داشتم وبلاگ یکی از دوستان و که به وبلاگ تو سر زده بود و واقعا وبلاگ جالبی داشت و می خوندم مطالب فوق العاده ای داشت که بیشتر از دکتر علی شریعتی بود تصمیم گرفتم بعضی از مطالبش رو عینا توی وبلاگت بنویسم شاید به عنوان کادوی تولدت تو این روز قشنگ از من قبول کنی و در آینده وقتی بزرگ شدی تو هم بتونی از این مطالب لذت ببری. از خداوند چیزی برایت می خواهم که جز خدا در باور هیچ کس نگنجد. هر آن کس آنچنان می میرد که زندگی می کند. اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای را بالا ببری. چه بسیارند کسانی که همیشه حرف می زنند بی آنکه چیزی بگویند وچه کمند کسانی که حرف نمی زنند اما بسیار می گویند. اگر روز...
4 آبان 1390

عکسهای لنا از تولد تا حالا

       آلبوم عکس لنا از تولد تا                                                                                                        ...
4 آبان 1390