پرستو کوچولو

لنا بلاچه

سلام دختر بلا الان دو روزه که بالا خره موفق شدم خواب لنا رو تنظیم کنم البته خدا کنه که ادامه پیدا کنه و دیگه لنا نیمه شب از خواب بیدار نشه که همه رو بیچاره کنه و این امر مهم به این ترتیب بود که شب تا ساعت 11 اصلا نمی ذارم بخوابه و از طرفی عصرها بیشتر از دو ساعت اجازه خواب بهش نمی دم که البته خیلی کار سختی بود و این که عصر ها لنا رو با خودم بیرون می برم تا خسته بشه و بخوابه شب هم که طبق دستور دکترش قرص خواب آور رو بهش میدم که فکر نمیکنم در مورد لنا خیلی جواب بده امروز صبح وقتی ساعت 7 از خواب بیدار شد آوردمش و روی تخت خودم گذاشتمش دیدم که داره با با دستاش به پیریز برق دست می زنه و هی انگشت تو سوراخ برق می کنه بهش گفتم لنایی مامان ج...
3 بهمن 1391

مسافرت کرج

سلام عسل قشنگم تو هفته گذشته منو دختر نازم با هم رفته بودیم کرج دیدن ایل و تبارمون جای همه خالی خیلی خوش گذشت البته هدف از رفتنمون بردن لنا پیش دکترش بود برای معاینه دوره ای که خدا را شکر دکتر هم از وضعیت لنا راضی بود و گفت که الحمد الله هیچ مشکلی نیست نوار مغز هم گرفت و مشکلی نبود بعد بابا رامین چون امتحان داشت مجبور شد برگرده و درس بخونه ولی منو لنا باهم موندیم ویک کمی دو تایی حال کردیم والبته مجردی خدا وکیلی هیچ جا شهر خود آدم نمی شه یعنی جایی که توش ریشه داری و بزرگ شدی از دیروز صبح که برگشتم اردبیل انگار دوباره یک چیزی و گم کردم.تو کرج لنا وداداش هیربد و باهم دیگه بردیم آتلیه ای که خاله لادن وقت گرفته بود و یک سری عکس خوشگل ازشون گرفت...
26 دی 1391

هفته پر درد سر

سلام دختر شیطونم دوباره بعد از یک هفته مامان تنبلت تونست بیاد و برات بنویسه البته اینبار هم طبق معمول همیشه بابایی خونه نیست و رفته ترکیه و الان تو راه برگشته این یک هفته که ننوشتم کلی اتفاق افتاد و هفته خیلی شلوغی بود اول از خوبهاش شروع می کنم اینه که نی نی عمه معصومه به دنیا اومد البته سه هفته زودتر از موعد یک نی نی تپل و بامزه با وزن 3800 گرم یک دختر لپی سبزه با لب و دهن فوق العاده کوچولو وخوشگل که توی بیمارستان همه پرستارها اسمش و گذاشته بودن کوفته خیلی با مزست با کلی موی سیاه روی سرش برای همین این چند روز حسابی سر همه شلوغ بود وما هم همینطور چون باید به مامان بزرگ و عمه معصومه کمک می کردیم خبر بعدی اینه که متاسفانه عمه سمیه نی نی شو ا...
9 دی 1391

یلدا مبارک

سلام عزیزترینم دومین شب یلدات مبارک باشه انشاالله صدتا یلدا رو ببینی و همیشه شاد و خوش باشی                                                                                               &...
29 آذر 1391

مامان غرغرو

سلام امروز این دومین پستیه که می گذارم حالا که می نویسم ساعت یک وبیست دقیقه نیمه شبه ومن از استرس بی خوابی گرفتم و نتونستم بخوابم هوای اردبیل هم که قربونش برم طبق معمول طوفانیه و صدای باد رعشه تو وجود آدم می ندازه از طرفی هم که رامین تو راهه و  نزدیک مرز برف اومده اونها که اصولا ساعت 12 مرز و رد می کردن هنوز یکساعتی تا مرز راه دارن منم یک ساعتی بود که تماس می گرفتم ورامین جواب نمی داد و خدا می دونه که داشتم دیوونه می شدم تا اینکه همین الان گوشیش و جواب داد نگو روی سایلنت بوده و آقا هم خواب بوده من نمی دونم خدا به مردها چقدر بی خیالی داده تو شرایطی که من اینجا پرپر می زنم آقا به راحتی خوابیده و انگار نه انگار خدایا به من صبر بده ...
22 آذر 1391

عکسیه عکس کیه لناییه

لنا و کتاب وق وقو      برای دیدن باقی عکسها لطفا به ادامه مطلب بروید   چه حالی می ده ادم با شیشه شیر بخوره خونه بابابزرگ امیر حسین ولنا در حال دیدن تلویزیون ببین کتابم از خودم بزرگتر اه دارم می رم دد هی من گرفتی به عکس   ...
21 آذر 1391

آیا دنیا در 21 دسامبر به پایان می رسد

سلام عسل خانومم نمی دونم از کجا باید شروع کنم یک دفعه می رم سر اصل مطلبی که می خوام بگم چند روز پیش شنیدم که می گن 21 دسامبر جهان به پایان می رسه راست ودروغش و نمی دونم ولی خیلی این موضوع فکرمو مشغول کرد دیروز رفتم چند تا از سایت ها رو که در مورد این موضوع نوشته بودند خوندم و باز هم به هیچ نتیجه ای  نرسیدم چون هر کدوم از اونها با استدلالهای خودشون سعی کردند که این موضوع را توضیح بدن بعضی ها براساس پیشگوییهایی که شده وبعضی از سازمان فضایی ناسا و بعضی ها از قرآن مجید استدلالهایی کردند حالا اصل موضوع اینه که وقتی با خودم فکر می کنم که اگه این خبر شایعه نباشه و درست باشه چی می شه تنم به لرزه می افته از مرگ اصلا نمی ترسم ولی از عذاب و...
20 آذر 1391

درد دل مامان با دختر نازش

سلام عزیز مامان حالا که می نویسم ساعت30 ،12  نیمه شبه دوباره مثل آخر هفته های قبل من و تو باهم تنهاییم البته شما خوابی و منم دلم خیلی گرفته بعضی وقتها دلم یک کمی برای خودم می سوزه خیلی تنهایی اذیتم می کنه بابا هم که رفته یکساعت پیش زنگ زدم گفت که به مرز رسیده هر وقت که بابات می خواد بره ترکیه من افسردگی می گیرم و از اون بدتر نگرانی و استرس که بهم رو می یاره تا اون برسه و خبر بده که رسیده من می میرم و زنده می شم می دونم این رفتارم خیلی بده و فقط خودمو دارم داغون می کنم ولی دست خودم نیست مخصوصا که توی این شهر تنها هستم و غریب هیچ کس اینجا برام جای خانوادمو نمی تونه بگیره امشب یاد سال اولی افتادم که اومدم اردبیل یعنی تقریبا 7 سال پیش که ...
9 آذر 1391

عاشورا تاسوعای 91

سلام عاشورا تاسوعای امسال هم تموم شد وما هم خدا رو شکر تونستیم نذر گوسفند لنا رو ادا کنیم خدا کنه سالهای سال بتونیم  همینطور این نذر و ادا کنیم وخدا هم بما کمک کنه در ضمن امسال لنا جون رو به مراسم شیرخوارگان هم بردم البته این هم نذر بود که عکسهاشو می گذارم قبلا توی پستهای قبلی نوشته بودم که برای چی گوسفند رو نذر کردیم ولی الان دوباره می گم که ما وقتی منتظر نی نی کوچولو بودیم وحدود دو سال از خدا نی نی می خواستیم ولی شاید خدا ما رو لایق نگهداری یکی از فرشته کوچولوی های خودش نمی دونست برای همین روز عاشورا بود که بابا از خدا خواست که اگه سال بعد عاشورا ماهم یک نی نی داشته باشیم هر سال براش دو تا گوسفند در روز تاسوعا قر...
8 آذر 1391

بی خوابی لنا کوچولو کلافم کرده

سلام لنا دختر بدم دیشب از ساعت 3 نیمه شب از خواب بیدار شد و دیگه هم تا صبح نخوابید و منو دیوونه کرده بود انقدر سرحال بود که انگار وسط روز داره بازی می کنه صبحانه هم نخورد یعنی هر چی بهش دادم  بالا اورد البته از قصد که من دیگه کوتاه بیام و بهش هی چی ندم اتفاقا همینطور هم شد بعضی وقتها انقدر شیطونی می کنه که دیگه صبرم تموم می شه و دو سه تا می زنمش ولی بعد خودم ناراحت می شم بغلش می کنم گرچه لنا اصلا به روی مبارک نمی یاره که دعواش کردم و همچنان به خرابکاری ادامه می ده. ...
30 آبان 1391