پرستو کوچولو

لنا پرستوی کوچک خوشبختی

 

نیما یوشیج در جشن یکسالگی فرزندش نوشت

 

پسرم یک بهار یک تابستان یک پاییز ویک زمستان را دیدی 

 

زین پس همه چیز جهان تکراریست (جز مهربانی) 

[ دوشنبه 2 دی 1392 ] [ 16:39 ] [ سارا ] [موضوع : ] [ ]
سیسمونی

 

عزیز مامان می خوام برات از وقتی بنویسم که توی شکم مامانی بودی اون موقع من و تو با هم می رفتیم و خرید های سیسمونی تو رو می کردیم می دونی هرروز دنبال یک چیزی بودیم مخصوصا که مامان دست تنها بود و مامان بزرگت اینجا نبود که کمک کنه البته باید اینم بگم که کل بودجه سیسمونی رو مامان بزرگ داد و  خیلی از چیزها رو هم خودش از آلمان برات فرستاد. واقعا دست پدر بزرگ و مادر بزرگت درد نکنه. خلاصه آخرش سیسمونی خیلی خوشگلی برات درست شد و همه چیز کامل بود. واینم باید بدونی که هر تکه از وسایل اونو با عشق برات خریدم و خیلی از شبها که خوابم نمیبرد توی اتاقت می رفتم و وسایلو و لباساتو نگاه می کردم و قربون صدقشون می رفتم. حالا می خواهم چند تا عکس از اتاقتو برات بزارم.

سیسمونی لنا جوجو

سیسمونی لنا

سیسمونی لنا

سیسمون÷ی

سیسمونی

سیسمونی

سیسمونی

سیسمونی

 

 

[ جمعه 10 خرداد 1392 ] [ 11:38 ] [ سارا ] [موضوع : ] [ ]
عشق مامانی به مهد کودک می ره

سلام

الان سه روزه که لنای خوشگلمو به مهد می برم روحیه لنا خیلی بهتره و اونجا خیلی بهش خوش می گذره وقتی هم که می ذارمش و می یام از همون روز اول اصلا دنبالم گریه نکرد و سریع مامانشو به اسباب بازی ها و دوستای جدیدش فروخت خلاصه بعد از کلی گشتن دنبال یک مهد کوک خوب و امن تونستم اینجا رو ببپسندم البته اینم بگم که انقدر به مدیر و مربی ها سفارش کردم که بیچاره ها از دستم کلافه شده بودند لنا هم خدا رو شکر زود باهمه ارتباط برقرارا کرد و مشکلی پیش نیومد البته این مهد هم دارای امکانات کامله و صبحانه و ناهار هم می ده که من فقط برای صبح تا ظهر قبل از ناهار لنا رو می ذارم بمونه و فقط هدفم اینه که عسل مامان یک کمی از تنهایی در بیاد و با بچه ها بتونه ارتباط برقرار کنه دو روز پیش رفتم و کلی و وسیله که معلمش سفارش داده بود براش خریدم یک لیست بلند و بالا بود که اندازه یک یک بچه دانشجو هزینه داشت چه کار کنیم بچه های این دوره و زمونه اند دیگه خرج و مخارجشون با این گرونی ها واقعا سر سام آوره این اولین باریه که لنا رو از خودم دور می کنم از وقتی که دنیا اومده به غیر از دو سه بار که واقعا مجبور شده بودم دیگه او نو از خودم اصلا دور نکرده بودم و روز اول که اونو تو مهد گذاشتم با کلی سلام و صلوات و دل نگرونی از اونجا اومدم بیرون و تا بر دارمش دلم مثل سیر و سرکه می جوشید ولی الان خیلی بهتر شدم کمتر نگران می شم البته اینم بگم حدود ساعت یازده وقتی می رم داروی لنا رو بدم یک ده دقیقه ای هم می مونم و نگاهشون می کنم خیلی بچه ها با مزه اند و حرکاتشون نا خود آگاه آدمو به خنده می یاره .

[ سه شنبه 24 ارديبهشت 1392 ] [ 17:36 ] [ سارا ] [موضوع : ] [ ]
روز مادر

سلام دیروز روز زن بود والبته روز مادرمتاسفانه باز هم رامین نبود و دیروز رفته ترکیه و من و دخترم هم تنها بودیم فقط شب برای تبریک به مادر رامین رفتم خونشون و هدیه هم بردم ولی برای خودم هیچ شباهتی به روز زن نداشت یک چیز جالبی که دیروز اتفاق افتاد و تا یادم می اد  میخندم اینه که دیروز وقتی با بابام کانکت بودم بابام به لنا گفت لنا مامان وبوس کردی برای مامان سارا چی خریدی یک دفعه لنا که خرابکاری کرده بود در همون لحظه گفت مامان پی پی من که از خنده روده بر شده بودم گفتم دستت درد نکنه مامان جان برای پی پی خریدی منون اینم از شانس ماست دیگه.

خلاصه آخر شب از خونه پدر شوهرم برگشتیم خونه و طبق معمول با دخترم تنهایی خوابیدیم بعضی وقتها که شب تنهام یک کمی می ترسم نمی دونم از چی ولی می ترسم اونوقته که تا صبح خواب ندارم.خلاصه اینم از ماجرای روز مادر مامان سارا.

[ پنجشنبه 12 ارديبهشت 1392 ] [ 22:29 ] [ سارا ] [موضوع : ] [ ]
عکسهای آتلیه لنا کوچولو در سن27 ماهگی

عسلی

عسل مامان

عسلی

          برای دیدن باقی عکسها لطفا به ادامه مطلب بروید

 


ادامه مطلب
[ سه شنبه 13 فروردين 1392 ] [ 20:36 ] [ سارا ] [موضوع : ] [ ]
نوروز 92

نوروز بر همه دوستان مبارک باشه و امیدوارم سال خوبی برای همه و ما باشه وهرکس به هر آرزویی که داره برسه.البته ناگفته نمونه که دل من خیلی روشنه و یک حسی بهم می گه که امسال سال خیلی خوب و پر برکتی می شه انشاالله که همینطور باشه و لنای عزیزم هم حالش خوب باشه و امسال هم به خوبی و خوشی به پایان برسه.ما امسال تعطیلات رو به غیر از کمی دید و بازدید تا اینجا جایی نرفتیم ولی قراره که به امید خدا فردا به سمت کرج حرکت کنیم دو روز کرج هستیم و بعد با خاله فاطمه و لادن جون قراره به سمت انزلی بریم ویلای خالم یکی دو روزی هم اونجا هستیم و با هم برمی گردیم اردبیل و انشالله تا آخر سیزده خاله لادن و خاله فاطمه مهمون من هستند.علت کرج رفتنمون هم اینه که بالاخره دایی سعید با دختر یکی از دوستان پدرم نامزد شدن و قراره که برای نامزد دایی سعید عیدی و نشون ببرم و چون مامانم اینا و دایی سعید آلمان هستند همه کار و باید خودم انجام بدم ناگفته نمونه که خودم هم علاقه زیادی به خرید و اینجور کارها دارم خلاصه دو روز قبل از عید یک انگشتر و یک دست پارچه سنگ دوزی شده و مقداری خرده و ریز اینها رو خریدم تا به عروس خانوممون تقدیم کنم البته هنوز از طرف خودم چیزی نخریدم و نمی دونم که چی بخرم تا ببینم چی میشه.

[ يکشنبه 4 فروردين 1392 ] [ 16:53 ] [ سارا ] [موضوع : ] [ ]
خونه تکونی 92

نزدیک عیده و همه در حال خونه تکونی وخرید عید هستن من هم تا حدودی خونه تکونی کردم و کلا دکور خونه رو عوض کردم برای لنا هم سه دست لباس خریدیم ولی منو رامین هنوز هیچ  خریدی نکردیم یک مقدار به خاطر اینه که جنسها الان بسیار گرون هستند و علت دیگه اینه که هر چی لباس و وسایل بنجور که توی انبار ها بوده الان توی بازار ریختن تا این دم عیدی فروش بره برای همین ترجیح دادم تا خرید لباس و کفش عید و بعد از عید انجام بدم و یا این که اگه قسمت شد و با رامین عید و ترکیه رفتیم اونجا خرید کنم البته اگه دووم بیارم فردا می رم کرج تا لنا رو پیش دکترش ببرم متاسفانه حدود یکی دو ماهی هست که لنا یک حرکات عجیبی از خودش در می یاره و من هم از ترس اینکه نکنه دوباره اینم نوعی تشنج باشه دارم دیوونه می شم البته اینجا پیش یک دکتر مغز و اعصاب بزرگسالان بردم و اون گفت که نوعی تشنج هست و لی وقتی پیش یک دکتر دیگه که فوق تخصص مغز و اعصاب اطفال بود بردم و اون فیلمهایی که از لنا گرفته بودم و دید گفت که نمی تونم بگم مطمئن این تشنج باشه و شک دارم خلاصه ما موندیم اسیر دست این دکتر ها که هر کدوم یک نظری دارن و اصولا اخلاق هم ندارن برای همین تصمیم گرفتم که بیارمش پیش دکتر خودش و از یک دکتر دیگه هم که توی کرج هست به اسم دکتر رونق وقت گرفتم تا ببینم چی می شه ولی استرس و ناراحتی واقعا داره عذابم می ده گرچه سعی میکنم به روی خودم نیارمو وسرمو با کار کردن توی خونه گرم کنم از لنا بگم که هر روز که می گذره حرف زدنش بیشتر پیشرفت می کنه و رشد کلامیش کاملا محسوسه امروز سر رسید رامین و برداشته بود و عکس حافظ اولش بود و به من نشون می داد می گفت مامان سلطان منظورش عکس سلطان تو سریال حریم سلطان بود چون لباس حافظ شبیه لباس سلطان بود بچه ام فکر کرده بود که سلطانه عصری هم موبایل منو برداشته بود و داشت با عمه اش حرف می زد خیلی با مزه میگفت الو سلام موژان چطوری خوبی سمایا منظورش سمیه بود کجاست بعد خودش میگفت ترچیه یعنی ترکیه حالا اگه الان گوشی رو بدم دستش تا حرف بزنه عمرا اینجوری حرف بزنه ها خلاصه اینم از حال و احوال لنا جوجوابرو 

[ يکشنبه 13 اسفند 1391 ] [ 16:38 ] [ سارا ] [موضوع : ] [ ]
احساس مالکیت

سلام عزیزم

دوباره بعد از یک خواب خرسی طولانی حوصله کردم که بیام و برات بنویسم تو هم مشغول نگاه کردن کارتون هستی و هر چند دقیقه یکبار می گی مامانی بعد که جوابی نمی شنوی می گی سالا (سارا) جوجو و الکی می زنی زیر خنده از اون خنده ها که صدات خونه رو بر می داره یعنی اینکه من ذوق کردم دارم کارتون می بینم و کارتونه باب میلمه دیروز جشن دنیا اومدن بچه دختر دایی رامین بود وما هم دعوت بودیم اما جشن نگو برای من شد مصیبت از دست شیطونی های تو مرتب می رفتی و تو اتاق بچه و سوار روروئک می شدی و می گفتی مامان ماشین از طرفی وقتی هم منو عمت برای رقص بلند می شدیم می زدی زیر گریه و می گفتی بشینین و نرقصین خلاصه اوضاعی بود تازگی هم خیلی نسبت به همه چیز احساس مالکیت می کنی دیروز هر چی عروسک اونجا دست بچه ها بود و از شون می گرفتی و می گفتی منه یعنی مال منه یک لحظه حواسمم بهت نبود دیدم که یک بچه که توی دهنش پستونک بود و داشت با تو بازی می کرد داری پستونک و از دهنش می کشی و اونم زد زیر گریه انقدر از دستت حرص خوردم که خدا می دونه چند روز پیش رفتم برات یک لگن دستشویی گرفتم به این امید که بتونم پوشک و ازت بگیرم البته هنوز همت نکردم و منتظرم تا وقت کنم و برم برات یک شورت اموزشی هم بگیرم که یکوقت دم عیدی خونه رو نقشه کشی نکنی البته دو سه بار توی لگن نشوندمت و خیلی خوشت اومد اما چشمتون روز بد نبینه وقتی که می خوام  بیارمت بیرون گریه می کنی و می گی که منو نبر و بزار بشینم تازه از دستشویی کردن هم خبری نبود. 

[ شنبه 28 بهمن 1391 ] [ 17:07 ] [ سارا ] [موضوع : ] [ ]
ماجراهای لنا و پستونک

سلام

امروز باز هم من با دختر شیطونم تنها هستیم و بابا رامین برای امتحانها رفته ترکیه و انشاالله دو هفته آینده رو دیگه نمی ره و تعطیله از دیروز بگم که ما برای شام خونه بابا بزرگ لنا یعنی بابای رامین رفته بودیم بعد از اونجا هم با عمه سمیه خونه عمه معصومه رفتیم تا آنیا کوچولو رو ببینیم خیلی از روز اول که توی بیمارستان بود فرق کرده بود وپوستش خیلی تیره شده بود ولی نسبت به قبل هوشیار تر بود و انگار که می فهمید که دور برش آدمهای قریبه هستند از این موضوع که بگذریم لنا اونجا پستونک آنیا رو برداشته بود و ول کن نبود هی می گفت می می و می خواست بخوردش البته در داشت و نمی تونست بازش کنه موقع اومدن هی گریه می کرد و می خواست با خودش بیاره خونه که البته من نذاشتم ولی چشمتون روز بد نبینه که وقتی اومدیم خونه انقدر گریه کرد و می می گفت که مجبور شدم برم و از توی کمدش بعد از کلی گشتن پستونک قدیمی شو بیارمو بهش بدم آخه چیزی که جالبه اینه که وقتی کوچیک بود نه شیشه گرفت و نه پستونک ولی حالا هوس کرده بود و ول کن نبود امان از دست این بچه من تازه جالبیش اینجا بود که اصلا بلد نبود که بخوره وهمش کج وکله می کرد توی دهنش و مرتب هم می افتاد زمین خلاصه دیشب گذشت و لنا پستونک به دهان به خواب رفت منم وقتی دیدم که خوابش برده از دهنش کشیدم و به این امید که تا فردا فراموش می کنه قایمش کردم ولی نشون به اون نشون که وقتی طبق معمول ساعت 5 صبح بیدار باش داد و من بیچاره و که اسیر یک ساعت خواب صبحگاهی بودم و بلند کرد شروع کرد به گفتن می می و هی گریه کرد تا پستونک و بهش بدم منم از ترس اینکه به اون عادت کنه اول مقاومت کردم و ندادم ولی بعد چاره ای جز تسلیم شدن در مقابل خواست ملوکانه نداشتم و با مقداری بد جنسی پستونک رو آلوده به لاک تلخ کردم و بهش دادم تا بخوره اول یک کمی شک کرد  از اینکه من بعد از اینهمه مقاومت تسلیم شده بودم و پستونک رو می دادم با تعجب منو نگاه کرد و بالاخره با کلی تردید اونو کرد توی دهنش ولی چشمتون روز بد نبینه که هی عق زد و عق زد فقط شانس اوردم که شکمش خالی بود والا همرو بالا می آورد اما لناست دیگه از پر روگی کم نمی یاره چون بعد از اون هم هی آب می خورد ولی بازهم برای چندین بار اونو کرد توی دهنش و هی سرفه کرد و هی آب خورد ولی این ماجرا در همین جا به پایان رسید و منم پستونک ملعون و برای همیشه معدوم کردم تا دیگه لنا فیلش یاد هندستون نکنه.شیطان

[ شنبه 14 بهمن 1391 ] [ 12:45 ] [ سارا ] [موضوع : ] [ ]
تولد 31 سالگی مامان سارا

امروز تولدمه ولی من از صبح خیلی ناراحتم علتشو نمی تونم بنویسم اصلا حوصله ندارم رامین از قبل کادوی تولدمو داده واز صبح هم منیژه دوستم و بابام از آلمان زنگ زدن و بهم تبریک گفتن ولی احتمالا بقیه یادشون نیست شاید هم تا عصر زنگ بزنن مخصوصا لادن که هر سال هر کس هم  یادش بره امکان نداره اون فراموش کنه می خواستم برم و یک کیک کوچولو بخرم تا با رامین و لنا سه تایی جشن بگیریم و چند تا عکس بگیریم ولی دیگه نمی شه اینم از شانس منه، خلاصه اینو بگم که البته دوست ندارم بگم که من 31 ساله شدم دیگه دارم پیر می شم شاید هم شدمو خبر ندارم خودم هم حس می کنم که طراوت و سرزندگی قبل و ندارم مثل زمان دانشجویی یا حتی 3 یا 4 سال پیش یک زمانی وقتی 14 یا 15 ساله بودم و یکی راجب سن 27 سال یا 30 سال حرف می زد به نظرم خیلی سن زیادی می اومد و میگفتم وای اون که دیگه پیره حالا خودم تو همون سن هستم و واقعا احساس می کنم که پیرم یا شایدم پیری زود رس گرفتم.  

تشویقتشویقتشویقاین کف قشنگه رو هم به افتخار 31 سالگی خودم می زنم که یک وقت عقده ای نشمقهقهه

[ شنبه 14 بهمن 1391 ] [ 12:44 ] [ سارا ] [موضوع : ] [ ]
عکسهای لنا شیطونی

لنای مامان

خوشگل مامان

قربون اون ژست خوشگلت برم من مادر زادی مدله

برای دیدن باقی عکسها به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
[ جمعه 6 بهمن 1391 ] [ 16:16 ] [ سارا ] [موضوع : ] [ ]
لنا بلاچه

سلام دختر بلا

الان دو روزه که بالا خره موفق شدم خواب لنا رو تنظیم کنم البته خدا کنه که ادامه پیدا کنه و دیگه لنا نیمه شب از خواب بیدار نشه که همه رو بیچاره کنه و این امر مهم به این ترتیب بود که شب تا ساعت 11 اصلا نمی ذارم بخوابه و از طرفی عصرها بیشتر از دو ساعت اجازه خواب بهش نمی دم که البته خیلی کار سختی بود و این که عصر ها لنا رو با خودم بیرون می برم تا خسته بشه و بخوابه شب هم که طبق دستور دکترش قرص خواب آور رو بهش میدم که فکر نمیکنم در مورد لنا خیلی جواب بده امروز صبح وقتی ساعت 7 از خواب بیدار شد آوردمش و روی تخت خودم گذاشتمش دیدم که داره با با دستاش به پیریز برق دست می زنه و هی انگشت تو سوراخ برق می کنه بهش گفتم لنایی مامان جان برق خطرناکه آتیش داره دختر خوب دست به برق نمی زنه چون دستاش آتیش می گیره دیدم که زود دستش و کشید کنارو گفت مامان برق جیز جیز منم از اینکه لنا انقدر خوب حرفمو گوش داده خوشحال شدمو کلی ذوق کردم ولی هنوز دو ثانیه نگذشته بود که چشمت روز بد نبینه دیدم لنا هی می گه مامان مامان پا برق پاش و فشار می داد به پیریز برق و می خندیدن یعنی اینکه دستمو دیگه نمی زنم پامو می زنم البته این کارها زیاد از لنا بعید نیست مثلا چند وقت پیش لنا انگشتش رو توی دماغش کرده بود رامین عصبانی شد و بهش گفت لنایی این کار بدیه بچه خوب دست به دماغش نمی زنه ولی لنا طبق معمول لج کرد و بیشتر دست به دماغش زد رامین که حسابی جوش آورده بود سرش داد زد و دعواش کرد ولی لنا همچنان ادامه داد،منم به رامین گفتم عکس العمل نشون ندی یادش می ره چند روز از این ماجرا گذشت و لنا کامل این موضوع و فراموش کرد تا اینکه یک بار دیگه پدر و دختر با هم دعواشون شد البته سر یک موضوع دیگه که تا لنا دید باباش عصبانیه برای اینکه حرص اونو در بیاره دو تا انگشتش رو با هم کرد توی بینیش و هی گفت بابا و باباش و صدا کرد تا ببینه از دست این بلاچه دیگه ما موندیم چیکار کنیم.  

[ سه شنبه 3 بهمن 1391 ] [ 9:15 ] [ سارا ] [موضوع : ] [ ]
مسافرت کرج

سلام عسل قشنگم

تو هفته گذشته منو دختر نازم با هم رفته بودیم کرج دیدن ایل و تبارمون جای همه خالی خیلی خوش گذشت البته هدف از رفتنمون بردن لنا پیش دکترش بود برای معاینه دوره ای که خدا را شکر دکتر هم از وضعیت لنا راضی بود و گفت که الحمد الله هیچ مشکلی نیست نوار مغز هم گرفت و مشکلی نبود بعد بابا رامین چون امتحان داشت مجبور شد برگرده و درس بخونه ولی منو لنا باهم موندیم ویک کمی دو تایی حال کردیم والبته مجردی خدا وکیلی هیچ جا شهر خود آدم نمی شه یعنی جایی که توش ریشه داری و بزرگ شدی از دیروز صبح که برگشتم اردبیل انگار دوباره یک چیزی و گم کردم.تو کرج لنا وداداش هیربد و باهم دیگه بردیم آتلیه ای که خاله لادن وقت گرفته بود و یک سری عکس خوشگل ازشون گرفتیم که انشالله یک ماه دیگه حاضر می شن.

فقط دعا می کنم که هرچی زودتر درس رامین تموم شه و کاراش درست بشه تا بتونیم برگردیم کرج و توی خونه خودمون زندگی کنیم چون اینجا واقعا زندگی سخته مخصوصا برای من.از ادا واصولی که هیربد و لنا توی آتلیه در آوردن هم باید بگم که لنا از لحظه ای وارد آتلیه شد فقط هی گفت په په و تا لحظه آخر تکرار کرد منظورش هم بادکنک بود چون جلوی در عکاسی چند تا بادکنک گذاشته بودن برای همین لنا هم دیده بود و ول کن نبود از طرفی هم از عکاس که یک مرد جوون بود خجالت می کشید هر کاری رو که اون می گفت انجام می داد البته خنده اصلا توی کارش نبود ولی خدا را شکر عکسهاش خیلی قشنگ شدن و منم جو گیر شدم و بیست تا عکس کوچیکو با یک عکس بزرگ براش سفارش دادم که یک ذره صدای رامین در اومد و گفت عکس یک دونه دو تا مگه عکس عروس بود که بیست تا سفارش دادی هیربد هم که تا تونست شیطونی کرد و ادا در آورد انقدر از دستش خندیدیم که نگو.

[ سه شنبه 26 دی 1391 ] [ 17:14 ] [ سارا ] [موضوع : ] [ ]
هفته پر درد سر

سلام دختر شیطونم

دوباره بعد از یک هفته مامان تنبلت تونست بیاد و برات بنویسه البته اینبار هم طبق معمول همیشه بابایی خونه نیست و رفته ترکیه و الان تو راه برگشته این یک هفته که ننوشتم کلی اتفاق افتاد و هفته خیلی شلوغی بود اول از خوبهاش شروع می کنم اینه که نی نی عمه معصومه به دنیا اومد البته سه هفته زودتر از موعد یک نی نی تپل و بامزه با وزن 3800 گرم یک دختر لپی سبزه با لب و دهن فوق العاده کوچولو وخوشگل که توی بیمارستان همه پرستارها اسمش و گذاشته بودن کوفته خیلی با مزست با کلی موی سیاه روی سرش برای همین این چند روز حسابی سر همه شلوغ بود وما هم همینطور چون باید به مامان بزرگ و عمه معصومه کمک می کردیم خبر بعدی اینه که متاسفانه عمه سمیه نی نی شو از دست داد ونی نی بعد از دو ماه هنوز رشد نکرده بود و قلبش تشکیل نشده بود برای همین دکتر گفت که دیگه فایده ای نداره و باید سقط کنه که این موضوع هم دقیقا مصادف شد با به دنیا اومدن نی نی عمه معصومه خلاصه همه چیز درهم وبرهم بود خبر بعدی هم اینه که متاسفانه تو هفته پیش فهمیدیم که عمو امین بابای هیربد کوچولو یک تومور داره البته به خیر خوشی به پایان رسید و بعد از عمل دکتر گفت که زیاد مشکلی نیست و باید مرتب باید سی تی اسکن بره و مواظب باشه که رشد نکنه ولی خدا می دونه که تا جواب پاتولوژی بیاد وتکلیف روشن شه من و بابا رامین چه قدر ناراحت بودیم و استرس داشتیم خاله لادن هم که خدا می دونه چی کشیده من جاش نیستم و نمی تونم حتی تصورشو بکنم که چه استرسی رو تحمل کرده ولی خدا رو شکر که به خیر گذشت از تموم شدن جهان هم که خبری نشد و معلوم شد مایاها و نستراداموس اونقدر ها هم پیشگوهای ماهری نیستند واین موضوع هم ختم به خیر شد الحمدلله، خلاصه اینم از خبرهای دوهفته گذشته که من برات ننوشته بودم همش جمع شده بود و یک اراده قوی مثل اراده مامانت می خواست که این هم امشب به من رو کردقهقهه

[ شنبه 9 دی 1391 ] [ 0:34 ] [ سارا ] [موضوع : ] [ ]
یلدا مبارک

سلام عزیزترینم دومین شب یلدات مبارک باشه انشاالله صدتا یلدا رو ببینی و همیشه شاد و خوش باشی ماچ                            ماچ                           ماچ                               ماچ

                       وپاییز ثانیه ثانیه می گذرد ،یادت نرود ....اینجا کسی هست که

                       به اندازه تمام برگهای رقصان پاییز برایت آرزوهای خوب دارد.

                      یادمان باشد که با آمدن زمستان اجاق خاطره ها را روشن بگذاریم

                                        تا دچار سردی فاصله ها نشویم.

                                             قلب یلدا مبارک

[ چهارشنبه 29 آذر 1391 ] [ 22:00 ] [ سارا ] [موضوع : ] [ ]
مامان غرغرو

سلام

امروز این دومین پستیه که می گذارم حالا که می نویسم ساعت یک وبیست دقیقه نیمه شبه ومن از استرس بی خوابی گرفتم و نتونستم بخوابم هوای اردبیل هم که قربونش برم طبق معمول طوفانیه و صدای باد رعشه تو وجود آدم می ندازه از طرفی هم که رامین تو راهه و  نزدیک مرز برف اومده اونها که اصولا ساعت 12 مرز و رد می کردن هنوز یکساعتی تا مرز راه دارن منم یک ساعتی بود که تماس می گرفتم ورامین جواب نمی داد و خدا می دونه که داشتم دیوونه می شدم تا اینکه همین الان گوشیش و جواب داد نگو روی سایلنت بوده و آقا هم خواب بوده من نمی دونم خدا به مردها چقدر بی خیالی داده تو شرایطی که من اینجا پرپر می زنم آقا به راحتی خوابیده و انگار نه انگار خدایا به من صبر بده آخنمی دونم تا درسش تموم شه فکر کنم یا من دیوونه می شم یا حداقل اینه که 10 سال پیر بشم تازه بدترین جای ماجرا اینه که بعد همه از پزشو می دن که پسرمون ال و بله ولی نمی گن که من بد بخت چه مصیبتی رو تحمل کردم و چیا کشیدم وای از این طوفان خیلی از صدای باد می ترسم لنا جونم عسلم اگه بعدها بزرگ شدی و وبلاگت و خوندی نگی مامانم چقدر غرغر می کنه ها نه مامان جان های و هوی منو نبین اینجاست که راحت مینویسم والا وقتی بابات می یاد باور کن هیچی بهش نمی گمو فقط کلی بهش می رسم خیال باطل

[ چهارشنبه 22 آذر 1391 ] [ 22:53 ] [ سارا ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد