پرستو کوچولو

لنا پرستوی کوچک خوشبختی

 

نیما یوشیج در جشن یکسالگی فرزندش نوشت

 

پسرم یک بهار یک تابستان یک پاییز ویک زمستان را دیدی 

 

زین پس همه چیز جهان تکراریست (جز مهربانی) 

بدون عنوان

سلام بعد از دو سه ماه تنبلی دورباره اومدم این چند وقت که گذشت خیلی سرم شلوغ بو دیک ذره هم بی حوصلگی و تنبلی اجازه نوشتن بهم نمی داد خلاصه امروز  به سرم زد که بنویسم و دست به کار شدم لنا خانوم الان سه سال و ده ماه داره و آبان ماه چهارساله می شه از ماه پیش ثبت نامش کردم کلاس ژیمناستیک که توی روحیه اش تاثیر خیلی خوبی داشت و الان هم هنوز داره ادامه می ده .ماه پیش خواهرم سرور بعد از نه سال اومد ایران و لنا برای اولین بار خاله اش رو دید امیدوارم که پدر و مادرم هم زودتر بتونن بیان و لنا مزه پدر بزرگ و مادر بزرگ رو بچشه ماه پیش عروسی عمه لنا مژگان بود عروسی خیلی خوبی بود و جای همه خالی خیلی خوش گذشت لنا علاقه زیادی به نقاشی پیدا کرده و دائم در ...
18 شهريور 1393

ماجراهای لنا

هفته پیش هفته خیلی شلوغی بود از چهارشنبه رفتیم تهران و لنا برای معاینه دوره ای پیش دکتر اشرفی بردیم دکتر بعد از گرفتن نوار از لنا از وضعیتش راضی بود ولی گفت باید دارو رو ادامه بدیم تا بهمن امسال که حداقل سه سال طول درمان رو گذرونده باشه  ولی دوز داروها رو زیاد نکرد و گفت لازم نیست الان حدود یکسال و نیمه که هنوز لنا همون دوز قبلی دارو  رو می خوره  و خدا رو شکر حدود دو ساله که حالش خوبه برای وضعیت چشمش هم دکتر گفت شماره چشمش ثابت شده و خدا رو شکر زخم توی قرنیه چشمش خوب شده یک قرص هم برای لکنتش داد و گفت این این دارو اضطرابشو کم می کنه و انشالله لکنتشم حل می شه حالا ببینیم که چی می شه پنج شنبه همون هفته خاله لادن و عمو امین با هم...
3 خرداد 1393

سه سال و شش ماهگی

سلام دخترم سه سال و شش ماه و گذروند و من هنوز وقتی کسی اونو می بینه و می گه ببین چه زود گذشت ،چشم بهم بزنی بچه بزرگ می شه عروس می شه ،توی دلم به حرفشون می خندم و  می گم آره خیلی زود گذشت ولی برای شماها نه برای من هر روز این سه سال در استرس و واهمه از این بودم  که دخترم  سلامته یا نه  با وجود بلاهایی که سر لنا اومد بیشتر از قبل حساس تر شدم وکاملا عصبی بعضی وقتها دیگه حس می کنم تحملم تموم شده  و فقط می خوام سرمو به دیوار بکوبم اما کوچکترین شیرین کاری لنا انگار آب سرد ه که رو سرم می ریزند و نا خودآگاه در حالی که می خوام جدی باشم  خندم می گیره  واون وقته که سوء استفاده خانوم شروع می شه بعضی وقتها هم فکر...
16 ارديبهشت 1393

روزانه های لنا

سلام دوباره بعد از تقریبا یک ماه وقت کردم که بنویسم این چند وقته نمی دو نم چرا انقدر وقت کم می آرم با اینکه نه خونه تکونی رو شروع کردم و نه خرید عید البته به غیر از خریدهای لنا که همچنان ادامه دارد ولی اونم بیشترش و رامین از ترکیه آورده و من بیشتر زحمت انتخاب از سایت رو کشیدم از حال و احوال لنا بگم که روز به روز شیطون تر می شه و شب که می آد اصلا دلش نمی خواد بخوابه وخیلی بیشتر شیطونی می کنه و آخرش هم با گریه به رختخواب می برمش و صد البته همراه با کلک های رنگ و وارنگی که خانوم برای نخوابیدن به من می زنه مثلا همینکه رفت تو رختخواب اول شروع می کنه به زبون ریختن میشینه رو بالش دستاش و به هم گره می کنه با یک قیافه فوق جدی می گه اسمت چیه منم با حا...
30 بهمن 1392

بدون عنوان

سلام دختر خوشگلم این چند وقت حسابی منو مشغول خودش کرده حدود یک ماهیه که دارم باهاش هر روز کار می کنم که شاید لکنتش از بین بره البته خیلی بهتر شده و توی خونه با من و باباش تقریبا روزهای بی لکنتی رو می گذرونه و البته خیلی هم شیرین زبونی می کنه و با کلمات درشت خودش ما رو سوپرایز می کنه اما از اونجایی که خیلی تو یکماه گذشته نازش و کشیدیم و بخاطر رفع لکنت همه جوره به سازش رقصیدیم یک ذره هم لوس شده.ولی باز هم وقتی جایی می ریم مخصوصا وقتی خونه بابابزرگ لنا می ریم و آنیا دختر عمه لنا هم اونجاست که لنا خیلی روی اون حساس شده و اصلا دوستش نداره لکنت لنا بیشتر و شدید تر می شه و من و رامین دوباره نا امید از خوب شدنش می شیم . هر روز هم لنا و...
13 دی 1392

عاشورا تاسوعای 92

سلام دوباره بعد از یک خواب خرسی طولانی اومدم چند وقتی بود که اصلا حوصله نوشتن نداشتم ولی امروز بالاخره همت کردم الان داشتم توی نت دنبال تزئینات برای شب یلدای عروس خانم می گشتم چون شب یلدا نزدیکه عروس خانومها هم چشم براه هدیه و من هم که تنها عضو خانواده هستم که در ایران تشریف دارد پس این وظیفه طبق معمول بر عهده من قرار داده شده  البته منتظر هستم تا بودجه مناسب جهت خرید از طرف مقامات تصویب بشه تا من هم دست بکار بشم خدا وکیلی خودم بیشتر از بقیه خانواده حتی داماد به فکر هستم به این میگن خواهر شوهر خوب خدا بده از این خواهر شوهرا ده تا ولی از اون بدجنساش یکیشم زیاده خلاصه حسابی در تکاپو ام که خرید و تزئینش قشنگ بشه تا عکسای یادگار...
13 دی 1392

سفر ترکیه

سلام عسل قشنگم بعد از یک مدت طولانی مامان تنبلت وقت کرد بیاد و برات یک ذره بنویسه دیروز ما از استانبول برگشتیم و جای همه خالی یک هفته اونجا بودیم و مامان بزرگ و بابا بزرگتم از آلمان اومده بودن و با هم بودیم بالاخره طلسم شکست و بعد از هفت سال تونستم مامان و بابام و از نزدیک ببینم و اونها هم لنا کوچولو رو ولی خیلی کم بود و هیچ چیز نفهمیدیم از دیروز که اومدیم دختر قشنگم همش بی تابی می کنه و بی قراره فکر کنم دلش برای مامان بزرگ و بابابزرگش تنگ شده چون تو یک هفته همش توی بغل اونها بود و باهاشون بازی می کرد تازه امروز یک کمی آروم گرفته ،از اونجا بگم که شهر خیلی بزرگی بود ولی خیلی خونه های خرابه و بی امکاناتی داشت تازه اونجا بود که گفتم صد ر...
21 آذر 1392

روزانه های لنا

این چند روز رو لنا علاقه شدیدی به یکی از عروسکهاش که اسمشو سانیتا گذاشته پیدا کرده شب به شب سانیتا رو بغل می گیره یک روسری هم از کمد بر می داره روی سرش می بنده البته کج و کله و سانیتا رو می خوابونه غذا می ده و جالب اینجاست که از زبون سانیتا هم حرف می زنه مثلا دیروز یکی از بالشهای مبل بر داشته و سانیتا به بغل و اومده به من می گه مامان تو دختر خوبی شدی سانیتا برات جایزه خریده منم که خندم گرفته بود سعی کردم قیافه حق به جانبی بگیرمو جایزمو تحویل بگیرم یا دو سه روز پیش با لنا از بیرون می اومدیم خونه که توی را پله دختر همسایه مون رو دیدیم اون بیچاره به لنا گفت لنا بیا بریم خونه ما لنا یک قیافه جدی گرفتو یواشکی اومد پیش من و در گوشی گفت م...
3 آذر 1392

تولد سه سالگی

دختر قشنگم سه سالگیت مبارک امروز روز تولد دختر خوشگلمه عزیزم سه سال پیش توی این روز ساعت 8.15 صبح پاهای قشنگشو توی این دنیا گذاشت و زندگی من و باباشو که تکراری و یکنواخت شده بود کاملا عوض کرد والبته که با اومدنش علاوه با شادی و سرزندگی نگرانی و استرس و خستگی رو هم همراه آورد اما باز هم خدا رو شکر می کنم که ما رو لایق این نعمت بزرگ دونست و این دخملی شیطون وبلا رو به ما داد. ما دیروز به خاطر اینکه تعطیل بود و همه می تونستند بیان تولد و برگزار کردیم تم تولد لنا دختر توت فرنگی بود وسعی کردیم تا جایی که ممکنه تم در همه موارد رعایت بشه خودمو لنا هردو لباس صورتی پوشیدیم که البته لباس لنا رو دادم بیرون براش دوختن و عکسشو از اینترنت گرفتم مه...
29 آبان 1392

تدارک تولد لنا

سلام هفته پیش برای گرفتن جواب به سفارت آلمان رفتیم و از اون جایی که این سفارت خیلی اذیت کار هستند متاسفانه گفتن که هنوز جواب نیومده و در حال بررسی است خلاصه کلی اسیر شدیم البته خوبیش این بود که اونها وقتی می دیدن که بچه داریم بدون نوبت کارمون و راه می انداختن و حداقل توی صف بلند و بالای مراجعه کننده ها قرار نمی گرفتیم ولی باز هم بدون نتیجه برگشتیم و گفتن که یک هفته دیگر جواب می یاد اما بازهم چشمم آب نمی خوره تازه جواب ویزای لنا هم که هیچ مشخص نیست که چند روز دیگه اماده می شه و دیگه اینکه حتی اگه به هر سه تای ما جواب مثبت بدن باز مشکل بعدی اینه که از تاریخ دعوتنامه چیزی باقی نمیمونه باید با عجله حاضر بشیم و بلیت بگیریم این هفته کلا درگ...
24 مهر 1392