بستن تبلیغات

پرستو کوچولو

پرستو کوچولو

لنا پرستوی کوچک خوشبختی

 

نیما یوشیج در جشن یکسالگی فرزندش نوشت

 

پسرم یک بهار یک تابستان یک پاییز ویک زمستان را دیدی 

 

زین پس همه چیز جهان تکراریست (جز مهربانی) 

[ دوشنبه 2 دی 1392 ] [ 16:39 ] [ سارا ] [موضوع : ] [ ]
کریسمس مبارک

                                             کریسمس بر همه مبارک

 

کریسمس

 

 

[ يکشنبه 23 تير 1392 ] [ 10:33 ] [ سارا ] [موضوع : ] [ ]
هفته پر درد سر

سلام دختر شیطونم

دوباره بعد از یک هفته مامان تنبلت تونست بیاد و برات بنویسه البته اینبار هم طبق معمول همیشه بابایی خونه نیست و رفته ترکیه و الان تو راه برگشته این یک هفته که ننوشتم کلی اتفاق افتاد و هفته خیلی شلوغی بود اول از خوبهاش شروع می کنم اینه که نی نی عمه معصومه به دنیا اومد البته سه هفته زودتر از موعد یک نی نی تپل و بامزه با وزن 3800 گرم یک دختر لپی سبزه با لب و دهن فوق العاده کوچولو وخوشگل که توی بیمارستان همه پرستارها اسمش و گذاشته بودن کوفته خیلی با مزست با کلی موی سیاه روی سرش برای همین این چند روز حسابی سر همه شلوغ بود وما هم همینطور چون باید به مامان بزرگ و عمه معصومه کمک می کردیم خبر بعدی اینه که متاسفانه عمه سمیه نی نی شو از دست داد ونی نی بعد از دو ماه هنوز رشد نکرده بود و قلبش تشکیل نشده بود برای همین دکتر گفت که دیگه فایده ای نداره و باید سقط کنه که این موضوع هم دقیقا مصادف شد با به دنیا اومدن نی نی عمه معصومه خلاصه همه چیز درهم وبرهم بود خبر بعدی هم اینه که متاسفانه تو هفته پیش فهمیدیم که عمو امین بابای هیربد کوچولو یک تومور داره البته به خیر خوشی به پایان رسید و بعد از عمل دکتر گفت که زیاد مشکلی نیست و باید مرتب باید سی تی اسکن بره و مواظب باشه که رشد نکنه ولی خدا می دونه که تا جواب پاتولوژی بیاد وتکلیف روشن شه من و بابا رامین چه قدر ناراحت بودیم و استرس داشتیم خاله لادن هم که خدا می دونه چی کشیده من جاش نیستم و نمی تونم حتی تصورشو بکنم که چه استرسی رو تحمل کرده ولی خدا رو شکر که به خیر گذشت از تموم شدن جهان هم که خبری نشد و معلوم شد مایاها و نستراداموس اونقدر ها هم پیشگوهای ماهری نیستند واین موضوع هم ختم به خیر شد الحمدلله، خلاصه اینم از خبرهای دوهفته گذشته که من برات ننوشته بودم همش جمع شده بود و یک اراده قوی مثل اراده مامانت می خواست که این هم امشب به من رو کردقهقهه

[ شنبه 9 دی 1391 ] [ 0:34 ] [ سارا ] [موضوع : ] [ ]
یلدا مبارک

سلام عزیزترینم دومین شب یلدات مبارک باشه انشاالله صدتا یلدا رو ببینی و همیشه شاد و خوش باشی ماچ                            ماچ                           ماچ                               ماچ

                       وپاییز ثانیه ثانیه می گذرد ،یادت نرود ....اینجا کسی هست که

                       به اندازه تمام برگهای رقصان پاییز برایت آرزوهای خوب دارد.

                      یادمان باشد که با آمدن زمستان اجاق خاطره ها را روشن بگذاریم

                                        تا دچار سردی فاصله ها نشویم.

                                             قلب یلدا مبارک

[ چهارشنبه 29 آذر 1391 ] [ 22:00 ] [ سارا ] [موضوع : ] [ ]
عکسیه عکس کیه لناییه

لنا عسلم

لنا و کتاب وق وقو

لنا گلی خانمه

لنا عشق مامانی

ماچ     برای دیدن باقی عکسها لطفا به ادامه مطلب بروید

 


ادامه مطلب
[ سه شنبه 21 آذر 1391 ] [ 16:27 ] [ سارا ] [موضوع : ] [ ]
آیا دنیا در 21 دسامبر به پایان می رسد

سلام عسل خانومم

نمی دونم از کجا باید شروع کنم یک دفعه می رم سر اصل مطلبی که می خوام بگم چند روز پیش شنیدم که می گن 21 دسامبر جهان به پایان می رسه راست ودروغش و نمی دونم ولی خیلی این موضوع فکرمو مشغول کرد دیروز رفتم چند تا از سایت ها رو که در مورد این موضوع نوشته بودند خوندم و باز هم به هیچ نتیجه ای  نرسیدم چون هر کدوم از اونها با استدلالهای خودشون سعی کردند که این موضوع را توضیح بدن بعضی ها براساس پیشگوییهایی که شده وبعضی از سازمان فضایی ناسا و بعضی ها از قرآن مجید استدلالهایی کردند حالا اصل موضوع اینه که وقتی با خودم فکر می کنم که اگه این خبر شایعه نباشه و درست باشه چی می شه تنم به لرزه می افته از مرگ اصلا نمی ترسم ولی از عذاب و ناراحتی ای که ممکنه عزیزام تحمل کنند می ترسم مخصوصا لنا،بعضی از سایتها هم نوشتن که جهان به پایان نمی رسه ولی زندگی خیلی از مردم تغییر می کنه و وارد مرحله جدیدی می شه،حالا موضوع اینه که اگه راست باشه اینطور بشه واقعا احساس می کنم که از زندگیم هیچ چیز نفهمیدم و دارم ناکام می رم و مطمئن هم نیستم که اون دنیا هم حال و روزم خوب باشه اگر هم دروغ باشه می فهمم که چقدر انسان موجود ضعیف وبی اراده ای که هیچ چیزی دست خودش نیست نه زندگی و نه مرگ می خوام نظر کسایی رو که وبلاگ لنا رو می خونن بدونم که اگه تصورکنن این موضوع واقعیت باشه چکار می کنن و در اون روز چه حسی دارند.

[ دوشنبه 20 آذر 1391 ] [ 11:39 ] [ سارا ] [موضوع : ] [ ]
مامان غرغرو

سلام

امروز این دومین پستیه که می گذارم حالا که می نویسم ساعت یک وبیست دقیقه نیمه شبه ومن از استرس بی خوابی گرفتم و نتونستم بخوابم هوای اردبیل هم که قربونش برم طبق معمول طوفانیه و صدای باد رعشه تو وجود آدم می ندازه از طرفی هم که رامین تو راهه و  نزدیک مرز برف اومده اونها که اصولا ساعت 12 مرز و رد می کردن هنوز یکساعتی تا مرز راه دارن منم یک ساعتی بود که تماس می گرفتم ورامین جواب نمی داد و خدا می دونه که داشتم دیوونه می شدم تا اینکه همین الان گوشیش و جواب داد نگو روی سایلنت بوده و آقا هم خواب بوده من نمی دونم خدا به مردها چقدر بی خیالی داده تو شرایطی که من اینجا پرپر می زنم آقا به راحتی خوابیده و انگار نه انگار خدایا به من صبر بده آخنمی دونم تا درسش تموم شه فکر کنم یا من دیوونه می شم یا حداقل اینه که 10 سال پیر بشم تازه بدترین جای ماجرا اینه که بعد همه از پزشو می دن که پسرمون ال و بله ولی نمی گن که من بد بخت چه مصیبتی رو تحمل کردم و چیا کشیدم وای از این طوفان خیلی از صدای باد می ترسم لنا جونم عسلم اگه بعدها بزرگ شدی و وبلاگت و خوندی نگی مامانم چقدر غرغر می کنه ها نه مامان جان های و هوی منو نبین اینجاست که راحت مینویسم والا وقتی بابات می یاد باور کن هیچی بهش نمی گمو فقط کلی بهش می رسم خیال باطل

[ چهارشنبه 22 آذر 1391 ] [ 22:53 ] [ سارا ] [موضوع : ] [ ]
دختره مهربونم

سلام  قشنگم دختر مهربونم دوباره آخر هفته ست و من و تو بازهم با هم تنهاییم عسل مامانی همدم تنهایی های مامانش شده حوصلمون خیلی سر رفته ونمی دونیم چیکار کنیم بابات همین الان اس زد که داره حرکت میکنه و انشالله فردا ساعت 8 صبح اینجاست دیشب مامانی و دخترش خونه بابا بزرگ بودن من معده ام خیلی درد می کرد سرمو روی دستم گذاشته بودم که تا دختر عسلم منو دید وسط بازی با بابا بزرگ و پسر عمه اش بازی رو ول کرد اومد مامانی شو سفت گرفت بغلش و هی منو بوس می کرد و می گفت مامان مامان الهی بمیرم بچه ام نگران شده بود تا مطمئن نشد که حالم خوبه نرفت دوباره دنبال بازی الهی مامان فداش بشه دختر مهربونم ماچمامانت اگه تو رو نداشت چیکار می کردافسوس

[ يکشنبه 23 تير 1392 ] [ 10:35 ] [ سارا ] [موضوع : ] [ ]
درد دل مامان با دختر نازش

سلام

عزیز مامان حالا که می نویسم ساعت30 ،12  نیمه شبه دوباره مثل آخر هفته های قبل من و تو باهم تنهاییم البته شما خوابی و منم دلم خیلی گرفته بعضی وقتها دلم یک کمی برای خودم می سوزه خیلی تنهایی اذیتم می کنه بابا هم که رفته یکساعت پیش زنگ زدم گفت که به مرز رسیده هر وقت که بابات می خواد بره ترکیه من افسردگی می گیرم و از اون بدتر نگرانی و استرس که بهم رو می یاره تا اون برسه و خبر بده که رسیده من می میرم و زنده می شم می دونم این رفتارم خیلی بده و فقط خودمو دارم داغون می کنم ولی دست خودم نیست مخصوصا که توی این شهر تنها هستم و غریب هیچ کس اینجا برام جای خانوادمو نمی تونه بگیره امشب یاد سال اولی افتادم که اومدم اردبیل یعنی تقریبا 7 سال پیش که با بابات ازدواج کردم اون موقع شرایط خیلی از الان هم بدتر بود دقیقا یک هفته بعد از عقد من وبابایی خانواده من که از قبل خودشون و برای رفتن آماده کرده بودن از ایران رفتن شاید باورت نشه ولی زندگی برام خیلی سخت بود مرتب با خودم فکر می کردم که یعنی این روزها هم تموم می شه و من دوباره می تونم پدر و مادرو خواهر و برادرمو ببینم خیلی تنها بودم از طرفی هم اون موقع بابا رامین دانشجوی کارشناسی ارشد و بود وهنوز هم سر کار نرفته بود از طرفی فشار مالی و از طرفی دوری و تنهایی خیلی اذیت شدم البته الان خدا رو شکر بعد از این همه سختی دیگه مشکل مالی نداریم بابات یک شغل خوب داره انشاالله وقتی دکترا شو هم بگیره اوضاع بهتر هم می شه ولی افسوس که تنهایی همچنان باقی است کرچه مرتب با خانوادم در تماس هستم چه پدر و مادرم در آلمان وچه فامیلها در کرج ولی بازهم جای خالی شونو خیلی وقتها حس می کنم مثل حالا از این شهر هم حسابی زده شدم دیگه حتی دلم نمی خواد از خونه بیرون برم خیلی خسته ام نمیدونم چیکار کنم بگذریم بریم سر چیزهای خوب عصر عمه مژگان خبر داد که عمه سمیه بارداره و 9 ماه دیگه یک نی نی جدید می یاد البته قبل از اون ماه دیگه هم دختر کوچولوی عمه معصومه دنیا می یاد خونه بابا برزگت نی نی بارون می شه الهی بمیرم واسه دخترم زود کوپن تو سوخت زیاد ته تقاری نموندی اما هنوز از طرف خانواده من یکی یکدونه و اولین نوه هستی.

[ پنجشنبه 9 آذر 1391 ] [ 1:03 ] [ سارا ] [موضوع : ] [ ]
عاشورا تاسوعای 91

سلام

عاشورا تاسوعای امسال هم تموم شد وما هم خدا رو شکر تونستیم نذر گوسفند لنا رو ادا کنیم خدا کنه سالهای سال بتونیم  همینطور این نذر و ادا کنیم وخدا هم بما کمک کنه در ضمن امسال لنا جون رو به مراسم شیرخوارگان هم بردم البته این هم نذر بود که عکسهاشو می گذارم قبلا توی پستهای قبلی نوشته بودم که برای چی گوسفند رو نذر کردیم ولی الان دوباره می گم که ما وقتی منتظر نی نی کوچولو بودیم وحدود دو سال از خدا نی نی می خواستیم ولی شاید خدا ما رو لایق نگهداری یکی از فرشته کوچولوی های خودش نمی دونست برای همین روز عاشورا بود که بابا از خدا خواست که اگه سال بعد عاشورا ماهم یک نی نی داشته باشیم هر سال براش دو تا گوسفند در روز تاسوعا قربانی کنیم و گوشتش رو هم تماما بین نیازمندها تقسیم کنیم وخدای بزرگ صدای ما رو شنید ودقیقا در عاشورا و تاسوعای سال بعد لنای دو ماهه توی بغل من بود مثل یک معجزه قلب

عشق مامان

دختر نازم

برای دیدن باقی عکسها لطفا به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 8 آذر 1391 ] [ 15:56 ] [ سارا ] [موضوع : ] [ ]
بی خوابی لنا کوچولو کلافم کرده

کلافهسلام

لنا دختر بدم دیشب از ساعت 3 نیمه شب از خواب بیدار شد و دیگه هم تا صبح نخوابید و منو دیوونه کرده بود انقدر سرحال بود که انگار وسط روز داره بازی می کنه صبحانه هم نخورد یعنی هر چی بهش دادم  بالا اورد البته از قصد که من دیگه کوتاه بیام و بهش هی چی ندم اتفاقا همینطور هم شد بعضی وقتها انقدر شیطونی می کنه که دیگه صبرم تموم می شه و دو سه تا می زنمش ولی بعد خودم ناراحت می شم بغلش می کنم گرچه لنا اصلا به روی مبارک نمی یاره که دعواش کردم و همچنان به خرابکاری ادامه می ده.

[ سه شنبه 30 آبان 1391 ] [ 13:57 ] [ سارا ] [موضوع : ] [ ]
نذر گوسفند لنا

شیطانسلام خوشگل مامان

امروز تو رکورد خواب و شکستی دیشب قبل از خواب مامانی شما رو برد حموم به خاطر همین شما خیلی راحت خوابیدی و البته منم همینطور چون که جنابعالی معمولا ساعت 5 صبح بیدار هستید و منم مجبور می شم که بیدار باشم ولی دیشب ساعت 11 خوابیدی و صبح ساعت 10 به زور بیدارت کردم تا داروهات و بدم بعد کارتون نی نی کوچولو رو خواستی هنوز 10 دقیقه از نشستن پای تلویزیون نگذشته بود که دیدم نشسته داری چرت می زنی حالا هم هنوز خوابی راستی محرم شروع شده و ما باید روز تاسوعا دو تا گوسفند نذری لنا رو مثل پارسال قربانی کنیم البته امسال باید لنا رو به مراسم شیرخوارگان هم ببرم البته این نذر موقع دنیا اومدن لنا بود که اگه لنا انشالله سالم باشه ببرمش اونجا ولی متاسفانه پارسال هوا سرد بود  ترسیدم لنا سرما بخوره ولی امسال حتما می برمش گرچه دیگه شیر خواره نیست.18 دی وقت دکتر لناست باید بریم تهران و دقیقا همزمان شده با امتحانهای بابا رامین برای همین احتمالا خودم تنهایی برم تهران و لنا رو ببرم  وخیلی هم دوست دارم که چند روزی رو بمونم پیش ایل و فک  وفامیلم چون این چند وقت من و لنا کوچولو همش تنها بودیم توی خونه و همش آخر هفته رو بابایی می رفت ترکیه ومنو لنا تنها می موندیم خیلی از این شهر خسته شدم خدا کنه که زودتر شرایطمون درست بشه بتونیم بریم کرج حداقل اونجا دور و برم شلوغه انقدر دوست آشنا و فامیل هست که اگه هفته ای یکیشونم ببینم برای کل سالم کافیه ولی تو اردبیل روز تعطیل و حتی آخر هفته که می شه واقعا روز تموم نمی شه ونمی دونم که روز و چه طور بگذرونم مخصوصا که باباتم نیست.شب جمعه ای که گذشت انقدر حوصلم سر رفت که هر چی فیلم قدیمی توی خونه بود آوردم باهم دیدیم آخر شبم که وقتی لنا خوابید نشسته بودم پای تلویزیون ولی هیچ چیزی نداشت هی این کانال اون کانال می کردم که دیدم یک شبکه راجب ماورا الطبیعه داره حرف می زنه منم از روی بیکاری کنجکاو شدم و نشستم پاش ولی چشمتون روز بد نبینه دیگه شب تا صبح از ترس نتونستم بخوابم و چشم روی هم نگذاشتم مخصوصا که تنها هم بودم خدا می دونه شب و تاصبح چطور سر کردم آخه بگو آبت نبود دونت نبود موقع تنهایی جن و پری دیدنت چی بود شیطانفرشته

[ دوشنبه 29 آبان 1391 ] [ 12:05 ] [ سارا ] [موضوع : ] [ ]
اینجا همه چیز در همه( آلبوم عکسهای لنا)

دخترم مثل فرشته ها خوابیده

 

قام قام سواری

 

لنا عسلی

 

اولین نوروز عسلک

 

لنا عشقم

              ماچ برای دیدن باقی عکسها لطفا به ادامه مطلب برویدهوراماچ

 


ادامه مطلب
[ يکشنبه 28 آبان 1391 ] [ 17:25 ] [ سارا ] [موضوع : ] [ ]
عید قربان و کباب خورون لنا

کباب خورون در عید قربان

[ يکشنبه 21 آبان 1391 ] [ 18:46 ] [ سارا ] [موضوع : ] [ ]
تولد دو سالگی لنا کوچولو

تولدت مبارک

 

برای دیدن باقی عکسها لطفا به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
[ دوشنبه 22 آبان 1391 ] [ 10:06 ] [ سارا ] [موضوع : ] [ ]
دخترم دو ساله شدی مبارکه

سلام دختر دو ساله ام

دختر قشنگم دو سالش تمام شد و داره کم کم خانم می شه اینقدر این دو سال زود گذشت که باورم نمی شه تو همون لنا دو وجبی هستی که می ترسیدم بغلت کنم حتی لباسهای نوزادیت و هم تا می زدم خلاصه اینو بگم که تولدت بخوبی و البته بسیار ساده و خودمونی برگزار شده عمه معصومه و بابابزرگ و مامان بزرگت بودن و البته این رو بگم که توی اردبیل ما کس دیگه ای رو نداریم که دعوت کنیم ولی انشالله تولد درست حسابی می مونه وقتی که کرج رفتیم و ساکن شدیم. هدیه های تولدت همه نقدی بود وبه قول بابات خشکه حساب کردن به جز عمه مژگان که یک شلوار و بابا بزرگت از آلمان یک عدد دستبند و مامان بزرگت هم یک گردنبند طلا و چند دست لباس زمستانی که قبلا عکسشو گذاشتم. 

[ چهارشنبه 10 آبان 1391 ] [ 0:18 ] [ سارا ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد